مزارات ایران و جهان اسلام

سایت علمی پژوهشی زیارتگاه های ایران جهان اسلام (امامزاده ، بقعه، آرامگاه، مقبره، مزار، گنبد، تربت، مشهد، قدمگاه، مقام، زیارت، معرفی عالمان انساب، کتابشناسی مزارات و زیارت و انساب

مزارات ایران و جهان اسلام

سایت علمی پژوهشی زیارتگاه های ایران جهان اسلام (امامزاده ، بقعه، آرامگاه، مقبره، مزار، گنبد، تربت، مشهد، قدمگاه، مقام، زیارت، معرفی عالمان انساب، کتابشناسی مزارات و زیارت و انساب

مزارات ایران و جهان اسلام
سایت علمی پژوهشی زیارتگاه های جهان اسلام (معرفی بیش از چهل هزار زیارتگاه)
جستجو



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آخرین نظرات
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه وبسايت ایمیل خود را در کادر ذيل وارد نموده و دکمه ارسال به خبرنامه را بزنید. پس از تکميل مراحل ثبت نام و دريافت اولين ايميل از خبرنامه، روي لينک فعال سازي کليک نمائيد.

لطفا آدرس ايميل خود را وارد کنيد:

FeedBurner

طبقه بندی موضوعی

شاید کمتر امامزاده‏اى باشد که علماى انساب و بزرگان رجال، تصریح به محلّ دفن او در مکان خاصّى نموده باشند. متأسّفانه، درباره اکثر مزارات مشهور ایران چند نقل  قول وجود دارد که باعث سردرگمى بین حقیقت و باطل مى‏ شود.

خوشبختانه، درباره على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام اتّفاق و اجماع علماى انساب بر این مى‏باشد که وى در این مکان مقدّس آرمیده است.

اینک به نقل قول علماى انساب و مورّخان مى ‏پردازیم:

1. نخستین مدرک، قول علامه نسّابه ابوالحسن عمرى ـ از اعلام قرن پنجم هجرى ـ
است که مى‏گوید:

«على بن حمزه، درج قبره بباب اصطخر من شیراز.»[1]

[یعنى:] «على بن حمزه  علیه‏السلام فرزندى نداشت و در دروازه اصطخر شیراز مدفون
است.» این جمله حاکى از آن است که، وى در قرن پنجم هجرى در شیراز صاحب
بارگاهى بود و از شهرت خاصّى نیز برخوردار بود.

2. احمدبن محمّدبن مهنا حسینى عبیدلى ـ از اعلام قرن هفتم هجرى ـ نیز مى‏گوید:

«على، مدفنه باب الاسطخر بشیراز.»[2]

[یعنى:] «على بن حمزه  علیه‏السلام، محلّ دفن او در دروازه استخر شیراز است.»

3. ابن عنبه، از علماى انساب قرن نهم هجرى، با عبارت: «على بن حمزه، مضى
دارجا و هو المدفون بشیراز خارج باب اصطخر له مشهد یزار
.» [یعنى:] «على بدون
فرزند بود و در خارج دروازه استخر شیراز مدفون است و داراى مشهد و بارگاهى است
که به آن زیارت مى‏شود.» قایل به دفن وى در شیراز شده است.[3]

وى در کتاب دیگر خود به نام الفصول الفخریّة مى‏نویسد: «حمزة بن موسى  علیه‏السلامرا
فرزند دیگرى به نام على بن حمزه  علیه‏السلام است که در باب استخر، در خارج شیراز مدفون
است؛ اما نسل ندارد.»[4]

 

4. محمّدکاظم یمانى، از اعلام قرن نهم هجرى، گفتار ابن عنبه را نقل مى‏نماید.[5]

5. محمّد بن احمدبن عمید الدّین حسینى نسّابه ـ متوفّاى بعد از 927 ه . ق ـ
گفتار ابن عنبه را عینا نقل نموده و قایل به مدفون بودن على بن حمزه  علیه‏السلامدر استخر
شیراز است.[6]

6. مرحوم سیّد کیا گیلانى. از علماى انساب قرن دهم هجرى. با عبارت: «على، در
باب خارج شیراز مدفون است
» او را مدفون در شیراز دانسته است.[7]

7. علاّمه نسّابه ضامن بن شدقم ـ متوفّاى بعد از سال 1090 ه . ق ـ پس از تشویشى
در تاریخ شهادت وى، او را مدفون در استخر شیراز مى‏داند.[8]

8. سیّدمهدى بن مصطفى تفرشى، معروف به بدایع نگار نیز مى‏نویسد:

«على بن حمزة بن امام موسى  علیه‏السلام در شیراز سمت اصفهان بقعه دارد.»[9]

9. سیّد عبدالرزّاق کمونه در کتاب مشاهده العترة الطاهر، در دو موضع از کتاب
خود، تصریح به دفن وى در شیراز دارد. او مى‏نویسد:

«و فى شیراز قبر على بن حمزة بن الامام موسى الکاظم  علیه‏السلام، قال احمد بن محمّد
بن مهنا فى تذکرة الأنساب هو صاحب الصندوق و البقعة فى شیراز.»[10]

[یعنى:] «در شیراز، قبر على بن حمزة بن امام موسى کاظم  علیه‏السلام است. احمدبن
محمّد بن مهنا در تذکرة الانساب گوید: على بن حمزه در شیراز داراى ضریح و
گنبد است.»[11]

 

«و بها قبر على بن حمزة بن الإمام موسى الکاظم، ذکر ابن مهنا فى التذکرة و
صاحب بحر الأنساب المشجّر انّه صاحب الصندوق و البقعة فى شیراز.»
[12]

[یعنى:] «در شیراز قبر على بن حمزة بن امام موسى کاظم  علیه‏السلام است. ابن مهنا در
تذکره و صاحب بحر الأنساب المشجّر نقل کرده‏اند که، على بن حمزه در شیراز صاحب
ضریح و بقعه است.»[13]

10. حاج ملاّ هاشم خراسانى در کتاب منتخب التواریخ خود مى‏نویسد:

«بقعه شریفه میر على بن حمزة بن موسى بن جعفر  علیه‏السلام و ایشان هم بقعه و بارگاهى
دارند که واقع است در خارج شهر شیراز، نزدیک دروازه اصفهان». وى همچنین از قول
ابن عنبه در عمدة الطالب مى‏نویسد: «در شیراز خارج باب استخر است قبر جناب على
بن حمزة بن موسى الکاظم  علیه‏السلام.»[14]

مؤلّفان کتاب‏هاى اختران تابناک،[15] بدر فروزان،[16] امامزادگان رى،[17] شاگردان
مکتب ائمّه  علیه‏السلام،[18] سفینة البحار[19] و ده‏ها کتاب و تذکره دیگر،[20] قایل به مدفون بودن
حضرت على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام در شیراز در دروازه قرآن هستند، که نشان از
اعتبار و اتقان انتساب بقعه به میر على بن حمزه  علیه‏السلاممى‏باشد که در کم‏تر بقعه‏اى
مى‏توان چنین مدارک مستند و متقنى یافت.

 

علّت مهاجرت و کیفیّت شهادت

منابع تاریخى و کتب انساب اطلاعات در خور توجّهى از زندگانى على بن
حمزه  علیه‏السلام، قبل از هجرت او به سمت ایران و علّت این مهاجرت را به روشنى فرا رو
نمى‏نهند. چنانچه به گزارش‏هاى معدودى که در لابه‏لاى متون تاریخى و تذکره‏ها آمده
است اکتفا کنیم، قادر به دریافت زمینه‏هاى مهاجرت وى و علل آن نخواهیم بود.

تنها سه سند معتبر از مهاجرت على بن حمزه  علیه‏السلام به ایران و توطّن او در شیراز
سخن به میان آمده است، که در یکى از این اسناد آشفتگى‏اى وجود دارد، و بقیّه
مورّخان از این منابع نقل نموده و با کم و کسر نمودن مضامین آن، به طرقى دیگر نقل
کرده‏اند که همه آنان، از اقوال فوق سرچشمه مى‏گیرد. ما ضمن نقل آنها، به بررسى این
اقوال پرداخته و نقاط ضعف و قوّت آن را بررسى مى‏نماییم.

1. قول معین الدّین ابوالقاسم جنید شیرازى؛ کتابى تحت عنوان شدّ الازار فى حط
الاوزار عن زوّار المزار
در سال 791 ه . ق تألیف نمود و در آن جا از علّت هجرت على
بن حمزه  علیه‏السلام سخن به میان آورده است. اینک عین متن عربى آن را ذکر مى‏نماییم و
سپس به ترجمه آن مى‏پردازیم:

«السیّد الإمام على بن حمزة بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن
على المرتضى رضوان اللّه‏ علیهم أجمعین».

روى أنّه لما قتل إبراهیم و محمّد ابنا زید بن الحسن[21] و هم بنو العبّاس باستئصال
العلویّة فى البلاد. فأتى السیّد على بن حمزة بن موسى فى نفر من أقاربة فى سنة
عشرین و مائتین إلى شیراز متنکّرین فأقوا فى کهف من جبالها و هى المغارة التى
اتّخذها ابن باکویة بعد هم لإنزوائة و خلوته و کانوا یجمعون الحطب فى أیّام ثمّ یبیعونة

فى یوم على درب اصطخر فیتعیّشون به وانفذت العبّاسیّة فى آثارهم جواسیس
لإستطلاع أخبارهم و لمّا قدّر اللّه‏ تعالى له الشهادة هبط یوماً من الجبل و على ظهره
المبارک حزمة حطب فامتدعین بعض أعوان الظلمة إلیه فعرفه و انهى خبرة الى خصّى
کان مأذونا من قبلهم فرکب الخصّى فى فرسانه حتّى وقف على رأسه و کان له شامة
على جبینه فلمّا رآه الخصّى قوى ظنّه فقال له: ما اسمک فقال: على قال: ابن من قال:
حمزه قال: ابن من قال: موسى 
علیه‏السلام فنزل الظالم عن فرسه و ضرب عنقه و مرّ قبلغنا
فیما یقال أنّ السیّد قام و أخذ رأسه بیده و مضى إلى موضع تربته الطیّبة فِسقط على
جنبه و بقى أیّاماً یسمعون منه لا اِله إلاّ اللّه‏ ثم دفنوه و قیل: أرسلوا رأسه الى دمشق و
دفنت جتّته هناک».[22]

[یعنى:] «روایت شده است که، پس از قتل ابراهیم و محمّد، فرزندان عبداللّه‏
المحض بن الحسن المثنى بن الإمام الحسن  علیه‏السلام، بنى‏عبّاس بن تعقیب علویّون در
تمام بلاد پرداختند. در این هنگام، حضرت على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام به همراه
تعدادى از نزدیکان خود در سال 220 ه . ق (زمان حکومت معتصم عبّاسى) به حالت
اختفا و فرار از حکومت وقت، به شیراز آمد و در یکى از غارهاى کوه شمالى،[23] که در
آن چشمه آبى نیز وجود داشته، به طور مخفیانه به زندگى مى‏پردازد، مى‏گویند، این
همان غارى است که بعدها ابن باکویه براى انزواى خود انتخاب کرده، مى‏باشد.

این سیّد بزرگوار روزها هیزم جمع مى‏کرد و جلوى دروازه استخر مى‏آورد و
مى‏فروخت و با آن زندگى مى‏کرد. حکومت بنى‏عبّاس جاسوسانى در تعقیب او فرستاد،
تا آن که خدا شهادت را نصیب او فرمود. روزى با پشته هیزمى از کوه سرازیر شد، یکى
از جاسوسان حکومت او را دید و با خالى که در صورت داشت، او را شناخت. به یکى از

مأموران بنى‏عبّاس گزارش داد. آن مأمور سوار بر اسب و به تعقیب سیّد رفت، تا او را
یافت و از نامش پرسید، گفت: على؛ از نام پدرش پرسید، گفت: حمزه؛ از نام جدّ او
پرسید، گفت: موسى؛ ظالم از مرکّب پیاده شد و سر از بدنش جدا کرد و رفت.

گویند: سیّد برخاست و سر بریده‏اش را در دست گرفت و به راه افتاد، تا رسید
به جایى که مزارش در آن جا قرار دارد، بر زمین افتاد. چند روز بر او گذشت و از
سر مقدّسش لا إله إلاّ اللّه‏ شنیده مى‏شد. سپس عدّه‏اى از مسلمانان او را در آن
نقطه دفن کردند. گویند: سر مبارکش را به دمشق فرستادند و بدنش را در همان جا
به خاک سپردند.»[24]

در تمام نقل‏ها، پس از آن، این بیعت شعر نیز افزوده شده است که به حافظ
شیرازى منتسب است.[25]

 

تن آن کشته بنازم که پس از کشته شدن

 سر خود گیرد و اندر پى قاتل برود

 

 

 

2. قول ملک الکتّاب شیرازى؛ ملک الکتاب شیرازى در کتاب ریاض الانساب و
مجمع الاعقاب، معروف بحر الانساب
، که در سال 1335 در بمبئى به چاپ رسیده،
درباره کیفیّت شهادت حضرت على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام چنین مى‏نویسد: «وى از
جمله همراهان حضرت احمدبن موسى  علیه‏السلام بود و در حربگاه او را چند زخم رسید؛
بدان سبب روى از حرب برتافت و به جانب کوه روان گردید. چون به پاى کوه قبله
شیراز رسید، از شدّت آن جراحت و کثرت، خونى که از بدن شریفش رفته بود، بر آن
جناب ضعف مستولى گردیده، بیفتاد. در آن کوه پیرى بود از دوستان ائمّه هدى  علیهم‏السلام از
دنیا گذشته، به نام شیخ على و معروف به باباکوهى، معبد و صومعه داشت و سال‏ها به
عبادت پروردگار به سر مى‏برد. در آن روز به جهت ضرورتى از کوه به زیر آمد. چون به

دامنه کوه رسید، امامزاده را با تن مجروح افتاده دید. به سبب صفاى باطن، امامزاده را
بشناخت و او را به دوش خود گرفته، بر کوه برآمد و به خانقاه خود آورد و کمر به
پرستارى امامزاده بربست تا مدّت سه ماه که زخم‏هاى آن بزرگوار بهبودى یافت و مدّت
هفت سال در آن کوه با شیخ کوهى به سر مى‏برد و شیخ تمام همّت خود را مصروف به
تربیت آن بزرگوار داشتى. روزى روغن چراغ خانقاه تمام شده بود. شیخ کوهى وى را
گفت که، دبّه را بگیر و به جانب شهر برو و قدرى روغن جهت چراغ تحصیل کن! آن
بزرگوار دبّه را برگرفته و از کوه سرازیر گردیده و در دامنه کوه آب جارى بود، پس دبّه را
از آب پر کرد، مراجعت به خانقاه نمود و شب از آن آب در چراغ نمود. چون روغن
بسوخت، شیخ باباکوهى به صفاى باطن ملطفت شد و رو به امامزاده کرد و گفت: اى
سیّد و مولاى من! شما آقازاده‏اید و کرامات و خارق عادات حقّ شما و خانواده
شماست! بهترین آن بود که زحمت را بر خود قرار دهید و به شهر بروید و تحصیل
روغن فرمایید، که اجرى هم داشته باشید. چون شب بگذشت، صبح آن بزرگوار دبّه را
برداشته به جانب شهر روى نهاد. چون وارد شهر گردید و در پى تحصیل روغن برآمد و
روغنى بدست آورد؛ خواست که مراجعت نماید، جمعى از منافقین آن بزرگوار را دیدند
و از حُسن منظر و جلالت او در شگفت بماندند و با یکدیگر گفتند که، این جوان
کیست؟ شاید از ابوترابیان باشد. شنیده‏ایم که در نزد شیخ باباکوهى، جوانى از
ابوترابیان است. گمان مى‏رود که او باشد. درصدد شناسایى امامزاده برآمدند؛ چون
یقین کردند که از آل ابوتراب است، از عقب آن بزرگوار از شهر بیرون آمدند، قریب
دروازه شهر به امامزاده رسیدند و اطراف آن مظلوم را گرفته، او را شهید و سرش را از
بدن جدا کردند. هر چه خواستند که آن سر را با خود نزد امیرشان برند، دیدند آن سر
چنان سنگین شده که از زمین حرکت نمى‏کند؛ از این رو به شهر مراجعت کردند. از آن
طرف، شیخ باباکوهى تا قریب شام به انتظار آن جناب بود. چون دید مراجعت ننمود، از

کوه روى به شهر نهاد چون نزدیک دروازه رسید، امامزاده را دید در خاک و خون غلطیده و
بر در افتاده [است]. شیخ کوهى به نزدیک جسد آن مظلوم رفته، این مصرع برخواند.

مردان خدا چنین نخسبند

چون این مصرع را شیخ بگفت، آن جسد برخواست و سر خود را برداشته، به زیر
بغل خود گرفته، حرکت نمود، تا به همین موضع که مدفن حالیه است، رسید بیفتاد.
شیخ دانست که محل دفن او همان جاست. پس شیخ در همان شب، قبرى حفر نموده،
آن جانب را مدفون ساخت و بر سر قبر او علامتى بنا نهاد. و در عهد امیر عضدالدّوله
گنبد و بارگاهى بر آن قبر شریف بر پا نمودند و سایر امامزادگان که همراه شاه چراغ
بودند، شرح حال هر یک محقّقا به دست نیامده، لکن تمامى همراهان آن حضرت در
شیراز و اطراف و توابع مدفون هستند. و اللّه‏ اعلم.»[26]

در حاشیه همین کتاب تاریخ شهادت امامزاده 23 محرّم الحرام سال 221 ه . ق ذکر
شده است. امّامعلوم نیست‏که،این حاشیه ازچه کسى است؟امّا نسبتا صحیح به‏نظر مى‏رسد.

3. قول علاّمه ضامن بن شدقم؛ علاّمه ضامن بن شدقم، که از علماى بزرگ انساب و
متوفاى بعد از سال 1090 ه . ق است، مى‏نویسد: «على بن حمزة بن على بن حمزة بن
موسى 
علیه‏السلام قال أبوالغنائم عبداللّه‏ فى جامع الدینورى أنّه خرج معه (عمّة) القاسم إلى
اصفهان سنة 355 ه . ق فى أیّام المستعین باللّه‏ العبّاسى فنزلا فى ظلّ شجرة عند
قریة اشترجان فهجم علیهما قوم من الخوارج فقتلوهما و هما نیام و قبرا بخارج باب
اصطخر ببلدة شیراز و قبره مشهور یزار.»[27]

[یعنى:] «على بن حمزة بن على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام، ابوالغنائم عبداللّه‏ در کتاب
جامع دینورى گوید: وى با عموى خود قاسم به سوى اصفهان در سال 355 ه . ق، در

زمان مستعین باللّه‏ عبّاسى خارج شدند. آنان در زیر سایه درختى در روستاى اشترجان
خوابیده بودند که گروهى از خوارج ـ در حالى که آنان در خواب بودند ـ به آنان حمله‏ور
شده و به قتل رساندند و آن دو را در خارج باب اصطخر در شهر شیراز دفن نموده، و
قبر ایشان مشهور و محلّ زیارت است.»

تشویش گفته ضامن بن شدقم:

درباره نقل ضامن بن شدقم، آشفتگى بزرگ و آشکار و به وضوح نمایانگر چنین ضدّ
و نقیض گویى است. حال آن که معلوم نیست این مطلب در کتاب جامع دینورى چنین
آمده و یا در استنساخ از کتاب مزبور چنین شده است. به هر حال، آن چه که در این
متن سازگار نیست، به آن اشاره کرده و نتیجه‏گیرى خواهیم گرفت.

1. وى شخصیّت مدفون در شیراز را به قول ابوالغنائم، على بن حمزة بن على بن
حمزة بن موسى  علیه‏السلام مى‏داند و گوید که، با عمویش قاسم به طرف اصفهان حرکت کرده
است، نه عموى وى؛ وانگهى تمام مورّخان و علماى انساب على بن حمزة بن
موسى  علیه‏السلامرا بلاعقب و دارج نوشته‏اند؛ چگونه ممکن است که وى فرزندى به نام
حمزه  علیه‏السلام داشته و از وى على به وجود آمده باشد. همچنین فرزند درست کردن براى
على بن حمزه  علیه‏السلام، علاوه بر این که خلاف نظر همه علماى انساب است، اجتهادى
مقابل نصّ و اشتباهى است واضح!

2. شهادت وى در سال 355 ه . ق و زمان مستعین باللّه‏ عبّاسى ذکر شده است، و
حال آن که مستعین باللّه‏ عبّاسى که نام وى احمدبن محمّدبن معتصم بوده در روز
یکشنبه پنجم ربیع الثانى سال 248 ه . ق، پس از مرگ منتصر باللّه‏ به حکومت انتخاب
شد و در سال 252 ه . ق در ششم شوّال به قتل رسید.[28] بنابراین تاریخ سال شهادت

(355 ه . ق) با زمان خلافت مستعین باللّه‏ عبّاسى، 103 سال اختلاف دارد و این
اشتباه فاحشى است؛ از این رو نمى‏توان این تاریخ را پذیرفت.

از طرفى، خود مرحوم ضامن بن شدقم در چند سطر بعد درباره کیفیّت شهادت
قاسم بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام مى‏نویسد: که وى با پسر برادرش، حمزه در سال 255 ه .
ق در زمان معتصم عبّاسى در اصفهان به شهادت رسیده است، که این جا منظور از
پسر برادر، على بن حمزة بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام است، که علاّمه نسّابه ابن طباطبا
وى را از واردین به شیراز نوشته است.[29] هر چند ابن شدقم در تاریخ شهادت او نیز
اشتباه نموده است.

3. وى محلّ شهادت را در قریه اشترجان از توابع اصفهان نقل کرده، سپس محلّ
دفن وى را در دروازه اصطخر شیراز نوشته است، حال آن که این بعید به نظر مى‏رسد.
ظاهرا وى دروازه اصطخر شیراز را که محلّ شهادت على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلاماست،
را با محلّ شهادت على بن حمزة بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام اشتباه و خلط نموده است.

چرا که مرحوم علاّمه نسّابه عبدالرّزاق کمونه در کتابش مى‏نویسد: «حمزة بن حمزة
بن موسى  علیه‏السلام دو پسر به نام اسماعیل و على داشته، که ابن شدقم ذکر نکرده است که
کدام یک از آن دو با عموى خود قاسم همراه بودند.»[30]

به هر حال، آن چه مى‏توان در این نقل قول نتیجه گرفت آن است که، على بن
حمزة بن موسى  علیه‏السلام در اصطخر شیراز به شهادت رسیده است و على بن حمزة بن
حمزة بن موسى  علیه‏السلام با عموى خود قاسم بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام در قریه اشتر جان
اصفهان در سال 250 ه . ق شهید شده‏اند، و این همان تاریخى مى‏باشد که مرحوم
کمونه پذیرفته و صحیح به نظر مى‏رسد.

 

جنبههاى افسانهاى در خبر شهادت على بن حمزه  علیهالسلام

همچنان که در دو نقل جنید شیرازى و ملک الکتاب شیرازى ملاحظه فرمودید، هر
دو در کیفیّت شهادت حضرت على بن حمزه  علیه‏السلام نقل‏هاى متفاوتى روایت کرده‏اند که
قسمتى از این دو نقل به افسانه شبیه‏تر است تا به واقعیّت؟

آن چه که مسلّم است، علّت مهاجرت على بن حمزه  علیه‏السلام ترس و خفقان شدید در
منطقه حجاز و عراق و ظلم و جورى بود که پس از قیام ابراهیم و محمّد، پسران
عبداللّه‏ المحض بن الحسن المثّنى به اوج خود رسیده بود، و ما خلاصه‏اى از آن را در
فصل اوّل کتاب على بن حمزه  علیه‏السلام نقل نمودیم.

خوشبختانه، مرحوم جنید شیرازى، کیفیّت شهادت على بن حمزه  علیه‏السلام را
اغراق‏آمیز نقل ننمود، و تنها آخر داستان فوق را که آن حضرت سر خود را به دست
گرفت و به موضع کنونى که مشهد او شد به راه  افتاد، مقدارى اغراق‏آمیز است؛ از این
رو مى‏بینیم ملک الکتاب شیرازى آن را آب و تاب داده و مى‏نویسد: سر چنان سنگین
شد که قاتل نتوانست آن را بلند کند[31] و... . همچنین او زندگانى مخفیانه حمزه را
هفت سال نزد باباکوهى در صومعه‏اى نزدیک کوه نوشته است، که ظاهرا شبیه افسانه
مى‏باشد تا واقعیت. بخصوص زمانى که امامزاده را پى روغن فرستاده[32] و او آب را به
جاى روغن در ظرف ریخته و به عنوان کرامت نقل مى‏کند، و یا در جاى دیگر
مى‏نویسد: پس از بهبودى زخم او، به تربیت او پرداخته و... . از این جهت مطالبى که
خوشایند محقّقین نیست، معلوم مى‏گردد که على بن حمزه  علیه‏السلام طفل بوده است، نه
یک جوان رشید. از طرفى، او باباکوهى را شیخ على زاهد معرّفى مى‏کند که صومعه در

کوه ساخته و به عبادت خدا مشغول بوده است؛ حال آن که جنید شیرازى محلّ
اختفاى على بن حمزه  علیه‏السلام را محلّ عبادت و انزواى ابن ماکویه، معروف به باباکوهى
مى‏داند. این شخص که شیخ ابوعبداللّه‏ محمّدبن عبداللّه‏، معروف به باکویه است، برخى
نام وى را على و عدّه‏اى دیگر عبداللّه‏ نوشته‏اند. به هر حال، او از عرفاى قرن چهارم و
پنجم هجرى مى‏باشد که پس از مسافرت‏هاى زیاد، به موطن‏خود شیراز بر مى‏گردد و
در این مکان غارى که محلّ اختفاى على بن حمزه  علیه‏السلام بود را تبرّکا به عنوان عبادتگاه
خویش برمى‏گزیند و به راز و نیاز مشغول مى‏گردد و تا این که به قول جنید شیرازى،
عاقبت در سال 442 ه . ق وفات مى‏کند و او را در همان پایه کوه دفن مى‏نماید.
بنابراین معلوم مى‏گردد که، اصولاً وى هم عصر على بن حمزه  علیه‏السلام نبوده تا زخم‏هاى او
را پس از جراحات در جنگ مرحم نماید و به تربیت دروغى او بپردازد و او را با علم
به این که در تحت تعقیب دشمنان است، پى روغن بفرستد. بنابراین معلوم شد
که باباکوهى 222 سال فاصله زمانى با شهادت على بن حمزه  علیه‏السلام داشته است.
در نتیجه، داستان على بن حمزه  علیه‏السلام را باید یکى از جعلیّات تاریخ و دروغى آشکار
و شبیه افسانه دانست.

تاریخ شهادت و سال تولّد

درباره تاریخ شهادت حضرت على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام، همچنان که در نقل
قول‏هاى مذکور عنوان گردید، سه تاریخ اشاره شد که عبارتند از:

1. سال 220 ه . ق به نقل از جنید شیرازى.

2. روز 23 محرم سال 211 ه . ق در حاشیه کتاب بحرالانساب.

3. سال 335 ه . ق بنا به قول ضامن بن شدقم.

درباره بطلان قول اخیر استدلال شد و اشاره نمودیم که، تشویش و اشتباه فاحشى
در این تاریخ است و بر فرض صحّت، مربوط به على بن حمزة بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام

است، نه على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام که ظاهرا تشابه اسمى و نسبى باعث این خلط و
اشتباه شده است.

درباره نقل جنید شیرازى که وى را مستشهد سال 220 ه . ق مى‏داند، با قراینى
صحیح به نظر مى‏رسد؛ امّا وى على بن حمزه را مهاجر با چند تن از اقرباى خود ذکر
نموده، در حالى که ملک الکتاب شیرازى وى را از جمله همراهان کاروان احمد بن
موسى  علیه‏السلام پنداشته است و مى‏گوید: پس از شهادت شاه چراغ، وى زخمى شد و هفت
سال مخفیانه زندگى کرد، که اگر سال شهادت شاه چراغ را 203 یا 204 ه . ق بدانیم، به
علاوه هفت سال مخفى بودن على بن حمزه  علیه‏السلام، سال 210 یا 211 ه . ق به دست
مى‏آید که با مجعول بودن داستان وى، این قول نیز مردود است. لذا مى‏توان تاریخى
که بر حاشیه کتاب بحرالانساب ذکر شده را با داستان شهادت على بن حمزه  علیه‏السلام از
سوى جنید شیرازى مطابقت نمود که در این صورت، اختلاف 9 سال خواهد بود و از
آن جایى که نقل جنید شیرازى از اتقان بیشترى برخوردار است، صحیح است که 23
محرّم الحرام سال 220 ه . ق را به عنوان سالروز شهادت این سیّد جلیل القدر بپذیریم
و همین روز را به عنوان مراسم عزادارى او ارج نهیم.

از سال تولد على بن حمزه  علیه‏السلام و روز آن، هیچ یک از مورّخان نقلى ذکر ننموده‏اند.
امّا چون برخى احتمال دادند که، سال میلاد پدر بزرگوارش 151 ه . ق و شهادتش سال
203 یا 204 ه . ق در سنّ 53 سالگى مى‏باشد[33] و چنان که وى داراى 8 دختر و 4 پسر
است و اینکه علماى انساب على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلامرا جزو آخرین فرزند ذکور و
کوچک‏ترین آنان بر شمرده‏اند، بنابراین معلوم مى‏گردد که وى در سال 190 ه . ق به
دنیا آمده و در روز 23 محرّم الحرم سال 220 ه . ق در شیراز در سنّ 30 سالگى به

شهادت رسیده است.

بیتى منسوب به حافظ (ره)

اکثر تاریخ نویسان معاصر، بیت ذیل را منسوب به حافظ دانسته و چنین معتقدند
که، مرحوم حافظ شیرازى از زایران قبر آن حضرت بوده و درباره آن حضرت چنین
گفته است:

 

سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن

 سر خود گیرد و اندر پى قاتل برود[34]

 

 

 

انتساب این بیت شعر به حافظ ـ علیه الرحمه ـ در هیچ یک از تذکره‏ها دیده نشده و
این در حالى است که نگارنده معتقد است، ابیاتى از این شعر نیز حذف گردیده است،
هر چند از لحاظ ادبى نیز اشکال دارد و به قول آیت اللّه‏ حائرى شیرازى صحیح آن باید
چنین باشد:

 

تن آن کشته بنازم که پس از کشته شدن

 سر خود گیرد و اندر پى قاتل برود

 

 

 

در شعر منسوب به حافظ، او مى‏خواهد به سر کشته‏اى بنازد که سر خود را در
دست گرفته و حال آن که تکرار کلمه سر در این بیت از لحاظ ادبى صحیح نبوده، بلکه
تن آن کشته بنازم صحیح‏تر است.

به هر حال، ما معتقدیم حافظ براى سرودن اشعارش از روح بلند و پرفتوح این
امامزاده جلیل‏القدر استمداد مى‏جسته؛ همچنان که در گذشته نیز ابن باکویه جهت
تیمّن و تبرّک از مکان اختفاى آن حضرت، آن جا را عبادتگاه خود قرار داده و همان
جا نیز دفن شده است، و این نشان مى‏دهد که، چقدر در قرون گذشته این امامزاده
جلیل‏القدر، مورد توجّه عرفا و اهل تصوّف بوده است.

در این کتاب قصد بر این است که، شخصیّت‏هاى مذهبى و معنوى را آن طور که

بودند، معرّفى کنیم و با انتسابات بعضى از مجعولات و داستان‏هاى خرافى بزرگ‏نمایى
نکنیم، که این خود کوچک کردن آن مقام خواهد بود. على بن حمزه   علیه‏السلام از لحاظ
شرافت نسبى والا تبار مى‏باشد و شهیدى از شهداى اهل بیت   علیه‏السلام و جوانى از جوانان
غیرتمند علوى است که براى حفظ دین اجدادش و ظلم و فساد دستگاه عبّاسى، از
زادگاه و موطن اصلى خویش به دیار غربت خروج نموده و در شیراز مظلومانه به
شهادت رسید.

آرى، افتخارات این سیّد جلیل‏القدر چنان است که بدون آن اشعار و افسانه‏هاى
جعلى صاحب بحرالانساب، بر تارک فارس بدرخشد و جلوه‏گاه نورى از انوار اهل
بیت  علیهم‏السلام باشد.

از طرفى، رد نمودن این مجعولات، دفاع از حریم مقدّس على بن حمزه  علیه‏السلاماست؛
چرا که درباره او در بعضى از منابع چنین نوشته شده است:

«راجع به اصل و نسب این شخص، مزارات شرح مفصلى ذکر مى‏کنند، با شاخ و برگ
بسیار که بیشتر به افسانه شبیه است، ولى آن چه محقّق است، این شخص از نوادگان
امام موسى کاظم  علیه‏السلاممى‏باشد.»[35]

چنان که ملاحظه نمودید، مؤلّف مذکور، اصل امامزاده بودن على بن حمزه  علیه‏السلامرا
قبول دارد، امّا داستان‏هاى مربوط به وى را افسانه تلقى مى‏کند؛ چنانچه این شیوه
ادامه پیدا کند و یکى بگوید، حضرت با پاى پیاده به شیراز آمده[36] و دیگرى بگوید،
روزى برخلاف میل میزبان خود، باباکوهى. براى خریدن نان به شهر آمد و در دروازه
استخر او را شناختند و وى را به شهادت رساندند،[37] یا سر خود را برداشت و پى قاتل
دوید و او را تعقیب کرد،[38] و یا سر او چنان سنگین شد که قاتلِ او پس از بریدن

نتوانست آن را بلند کند،[39] سخنانى دروغ و بى‏اساس و خرافه است و ما نقل این
مطالب را توهین مستقیم به على بن حمزه  علیه‏السلاممى‏دانیم و آن را بى‏ارزش و سست
مى‏شماریم. این گونه راویان قدر و منزلت این شخصیّت والا تبار را چنان پایین
مى‏آورند که مى‏گویند: این باکویه به تربیت او همّت گماشت؛[40] و دیگر نقل کند که، وى
کودکى بوده و در باغ مجاور به بازى کردن اشتغال داشته که او را شناختند و کشتند؟[41]

آرى، گفتن جملات لا اله الا اللّه‏ پس از بریده شدن سر حضرت هیچ استبعادى
ندارد، چرا که در گذشته سر مقدّس حضرت ابا عبداللّه‏ حسین بن على  علیه‏السلام نیز بالاى
نیزه به تلاوت قرآن مشغول بود و على بن حمزه  علیه‏السلام با آن خلوص و پاکى، نوه همین
امام معصوم است.

به طور قطع، مردان خدا و مقرّبان درگاه او، به خاطر مقام قربتى که نزد وى دارند،
امورى غیرعادى چه در زمان حیات و چه در زمان ممات براى آنان اتّفاق مى‏افتد که
حاکى از تقرّب و نمایانگر بلندى مرتبه و عظمت آنان در پیشگاه حق است که براى
افراد عادّى به وقوع نمى‏پیوندد.

على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام پیامبر نیست، امام واجب الطاعه نیست، امّا نوه امام،
و شهید والاتبارى است که شهادت در میان خاندان او به ارث نهاده شد و داراى طینت
پاک و منهج آبا و اجدادش مى‏باشد. لذا اگر مؤلّف شدّالازار قایل به گفتن سر بریده شده
حضرت على بن حمزه  علیه‏السلامبه ذکر لا اله الا اللّه‏ در سه شبانه روز مى‏باشد، بعید نیست و
ما به آن اعتقاد داریم؛ زیرا در گذشته نیز امامزادگانى پس از کشته شدن آنان، کراماتى
از آنان بروز مى‏کرده که در کتب تواریخ به آن اشاره شده است؛ لذا ما به جهت اثبات

این مهم، تنها به ذکر چند کرامت حضرت زیدبن على بن الحسین  علیه‏السلامخواهیم پرداخت.

دشمنان هنگامى که بدن زید  علیه‏السلام را به دار آویختند، با کمال تعجّب متوجّه شدند
که بدن آن حضرت رو به قبله بر مى‏گردد و هر چه آن را بر مى‏گردانند، باز به سوى
قبله مى‏گشت.

آرى، او در زمان حیاتش همیشه رویش به درگاه حق بود، بعد از شهادت هم جسد
مقدّسش به سوى قبله مى‏گردد.[42]

حکم بن عبّاس کلبى ـ شاعر اموى (یا حکیم الاعور) ـ از دشمنان زید است، وقتى خبر
شهادت زید و به دار آویختن او را شنید، بسیار خوشحال شد و چند بیت شعر که حاکى از
عداوت وى با خاندان رسالت و محبتش به اجداد اموى خویش است، چنین سرود:

 

صلبنا لکم زیداً على جذع نخلة

 و لم نر مهدیّا على الجذع یصلب

 

و قستم بعثمان علیا سفاهة

 و عثمان خیر من علىّ و أطیب

 

 

 

[یعنى:] «ما زید را بر شاخ درخت خرما به دار زدیم، و ندیدیم که (مهدى) را بر دار
کشند، شما از روى نادانى، على را با عثمان مقایسه کردید، و حال آنکه عثمان از
على پاک‏تر و بهتر است.» هنگامى که امام صادق  علیه‏السلام شعر این ملعون را شنید،
سخت منقلب شد.

امام در حالى که دست‏هایش از شدّت ناراحتى مى‏لرزید، به آسمان بلند کرد و
عرض نمود: «پروردگارا! اگر گوینده این شعر دروغگو است، کلب خود را بر وى مسلط
کن.!» دعاى امام مستجاب شد، و وقتى این شاعر ملعون عازم کوفه بود، در بین راه،
شیرى به او حمله‏ور شد و وى را از پاى درآورد.[43]

هنگامى که بدن مطهّر زید  علیه‏السلام با وضع رقت بارى روى چوبه دار، برهنه آویزان بود،

عنکبوت‏ها با تارهاى خود روى عورت او را مى‏پوشاندند و هر گاه دشمنان آن تارها را
برطرف مى‏کردند، مجدّدا عنکبوت‏ها روى آن تار مى‏تنیدند.[44]

همچنین مردى به نام شبیب بن عزقد گوید: پس از مراجعت از سفر مکّه، به کوفه
آمدم. با هم سفران خود به کناسه کوفه رسیدیم. شب بود. به چوبه دارى که بدن زید بالاى
آن بود، نزدیک شدیم. بوى بسیار معطّرى به مشام مى‏رسید. به دوستان گفتم که، بوى
دارآویختگان چنین است. ناگهان صدایى که گوینده آن را نمى‏دیدیم، شنیدیم که مى‏گفت:

«هکذا توجد رائحة أولاد الأنبیاء الذین یقضون بالحقّ و به یعدلون» [یعنى: ]«بلى،
بوى فرزندان پیامبر که قدم به راه حق و عدالت نهادند، این چنین است.»[45]

چنین کراماتى نیز براى یحیى بن زید  علیه‏السلام و یحیى بن عبداللّه‏ المحض  علیه‏السلامدر کتب
تاریخ و انساب ذکر شده است که نقل همه آنان در این مختصر نمى‏گنجد. از این رو ما
خواندن ذکر لا اله الا اللّه‏ از سربریده على بن حمزه  علیه‏السلامبعید نیست؛ زیرا آنان فرزندان
پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله هستند که قدم به راه حق و عدالت نهاده‏اند.

همراهان على بن حمزه  علیه‏السلام

درباره همراهان على بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام در هیچ یک از مصادر ترجمه از او
سخنى به میان نیامده است. تنها جنید شیرازى با جمله «فاتى السیّد على بن حمزه
فى نفر من اقاربه»
[یعنى: ]«سیّد على بن حمزه  علیه‏السلام با برخى از نزدیکان خود به شیراز
آمده است.» اشاره به مراهى نزدیکان او مى‏نماید.[46] پرواضح است که، نزدیکان و
اقرباى هر فرد شامل برادر، برادرزاده، عمو، عموزاده و امثال ایشان مى‏باشد. با نگاهى
اجمالى به شهادت برادر و برادرزاده او، بنا به قول علاّمه ضامن بن شدقم و دیگران

معلوم مى‏گردد که، قاسم بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام[47] و على بن حمزة بن حمزة بن
موسى  علیه‏السلام در این مهاجرت با وى بوده‏اند. خصوصا علامه نسّابه ابن طباطبا از سکونت
على بن حمزة بن حمزه  علیه‏السلام در شیراز خبر داده است.[48]

همچنین سیّد عبدالرزّاق کمونه از مدفون بودن ابراهیم بن موسى بن ابراهیم بن
موسى  علیه‏السلام در شیراز، گزارشى را نقل نموده است که[49] بعید به نظر نمى‏رسد، وى از
جمله همراهان شاه میرعلى حمزه  علیه‏السلام باشد.

حمزة بن حمزة بن موسى  علیه‏السلام که به «ثائر» معروف است نیز را باید از جمله
همراهان وى بدانیم؛ زیرا او برادر على بوده و مشهور به انقلابى است. ظاهرا پس از
محاربه با دشمنان و شهادت برادرش، به خراسان مهاجرت کرده است.[50]

به طور قطع، یکى دیگر از همراهان على بن حمزه، پسر عموى وى، حسین بن
اسحاق بن موسى  علیه‏السلام است. مرحوم سیّد عبدالرزّاق کمونه گوید: «جمال الدّین عبداللّه‏
گرگانى در حاشیه خود بر بحر الأنساب المشجّر گوید: قبر حسین بن اسحاق بن
موسى  علیه‏السلام در شیراز است.»[51]

بنابراین مى‏توان قایل به همراه بودن دو برادر، یک برادرزاده و دو پسر عموى على
بن حمزه  علیه‏السلام در این مهاجرت شد.

اشعارى در مدح حضرت علىبن حمزه  علیه‏السلام

محبّت و مودّت خاندان عصمت و طهارت  علیه‏السلام با آب و گل مردم ایران آمیخته شده
و دل‏هاى آگاه و احساس‏هاى بى‏آلایش را به ثناخوانى و مدیحه‏سرایى وداشته است.
در میان چهره‏هاى تابناک و شخصیّت‏هاى بى‏نظیر این دودمان، که نظر شاعران

نکته‏سنج و سخن‏سرایان زبردست را به خود جلب کرده است، حضرت على بن
حمزه  علیه‏السلام تجلّى‏گاه انوار امام موسى کاظم  علیه‏السلام در شهر شیراز مى‏باشد. جلالت قدر و
رفعت مقامش به حدّى است که هر صاحب دلِ نیک سرشتِ پاک اعتقاد را جذب نموده
و از این رو، صاحبدلان را به ثناخوانى و مدیحه‏سرایى واداشته است. ما هم به خاطر
ارج نهادن به آثار و سروده‏هاى شاعران اهل‏بیت  علیه‏السلام و مدّاحان خاندان پاک پیامبر  صلى‏الله‏علیه‏و‏آلهاز
هر چمنى گُلى برچیده و اشعارى را خدمت شما خوانندگان تقدیم مى‏نماییم.

حجّت الإسلام شیخ کمال الدّین فراهانى که خود از محقّقین و مؤلّفین است، درباره
این امامزاده در قصیده‏اى به نام جلوه نور چنین مى‏سراید:

 

این جا فروغ عشق و وفا جلوه مى‏کند

 نور خدا به صحن و سرا جلوه مى‏کند

این جا درّى نهفته است زدریاى اهل بیت

 قرآن اگر به سینه ما جلوه مى‏کند

در آستان زاده موسى امام نور

 در نور خدا از طور و لاجلوه مى‏کند

این جا على زاده حمزه که از شرف

 در شهر رى به نام خدا جلوه مى‏کند

استخر مدفن وى و رى قبر باب او

 وز کاظمین روح دعا جلوه مى‏کند

باب الحوائج است بر این شاخ‏ها شجر

 زباب او امید و رجا جلوه مى‏کند

این جا على نواده موسى کاظم است

 این جا قمر زبرج و لا جلوه مى‏کند

 

از آن که شد شهید حقیقت در این زمین

 یاد ذبیح و کوه منى جلوه مى‏کند

بانى این حریم که آل محبتى است

 نامش به دل چو فرّ هما جلوه مى‏کند

سر را گرفت بر کف خود طىّ راه کرد

 کز کار ما حقیقت ما جلوه مى‏کند

یاد حسین قبله دل‏هاى عاشقان

 از این حریم قبله نما جلوه مى‏کند

این جا گلى زگلستان مصطفى آرمیده است

 پا منهِ بى‏وضو که نور خدا جلوه مى‏کند

گوید کمال الدّین، نهایت در وصف او

 این جا على بن حمزه نور موسى جلوه مى‏کند

 

* * *

آقاى احمد على ازهار که از مدّاحان اهل بیت  علیه‏السلام است، در سال 78 اشعارى در
مدح على بن حمزه  علیه‏السلام سروده که از قرار ذیل است:

 

سلام خدا بر نکو رهبر دین

 که سر تا به پا بود درس آیین

سلام خدا بر على بن حمزه

 که قدرش جلیل است در آل یاسین

زفرزند فرزند موسى بن جعفر

 حوایج روا گشته از عهد دیرین

برادر بود حمزه با خسرو طوس

 رضا آنکه گردیده میر سلاطین

على زاده حمزه خفته در این جا

 ورا خاک بستر بگردید و بالین

به شاه چراغ است زاده برادر

 زنورش ره راست گردیده تعیین

شهید است، آرى على بن حمزه

 که خون هر تنى را بشد زیب و تزیین

 

شهیدى که مى‏آورد پیش کش سر

 بگوید که سر چیست بر اهل تمکین

سعادت اگر خواهى این جا قدم نِه

 کز او کار دنیا و عقباست تأمین

چه سرّى است این جا که «ازهار» گوید:

 دل بى‏قرار مرا داده تسکین

 

* * *

در قسمت کفشدارى سمت چپ، اشعارى روى کاشى بر دیوار بالاى قفسه‏ها
نمایانگر است که ظاهرا این اشعار قسمتى از بین رفته و شاعر آن معلوم نیست، این
سروده که در زمان بازسازى حرم در سال 1351 انشاد شده، از قرار ذیل است:

 

«این بارگاه قدس که محبوب داور است

 نبود عجب که گویمش از عرش برتر است

این خاک پاک مدفن اولاد مصطفى است

 وین نور طور مرقد فرزند حیدر است

دارالامان خاصّه و دارالشفاى عام

 قصر مشیّد و قبله حاجات کشور است

آرامگاه شاه على بن حمزه کان

 نور دو چشم حضرت موسى بن جعفر است

خورشید چون از مشرقین ما گذر کند

 چشمش به ماه جادّه اللّه‏ اکبر است

ماهى که آفتاب کند سجده صبح و شام

 بر تربتش که پاره جان پیمبر است

افسوس و آه کز پس قتل غریب طوس

 این جا رسید و دید زمانه مکدّر است

چون جد خود زخصم نهان شد به غار کوه

 آخر که هر بلا چو ولا را مقدّر است

 

بارى چو شد به کوه صبوش سر از بدن

 دیدند خلق کاید و اندر کفش سر است

آمد در این مکان که بود با ازل جنان

 کاینجا مر است مضجع و این خاک بستر است

دانسته شد که او گل گلزار مصطفى است

 معلوم شد که زاده زهراى اطهر است

لعن ابد مدام به مأمون دون شعار

 از ما که قتل آل على زان ستمگر است

وین گنبد و بارگاه و صحن و حصار پیر

 از میر مؤتمن عضدالدّوله اشهر است

شد از بلاى زلزله پس گنبدش خراب

 وین طاق گل زوالى قاجارش اندر است

دارم رجاء واثق ازین پس که گنبدش

 برپا کنند زانکه نشان بدین سر است

در پرتو عنایت شاهنشهى که ملک

 در پرتو عنایت او امن و پرتو است»

 


[1]. المجدى: 117.

 

[2]. التذکرة: 150.

 

[3]. عمده الطالب: 258.

 

[4]. القصول الفخریّه: 141.

 

[5]. النفحة المنبریّه: 93.

 

[6]. المشجر الکشاف 1: 133.

 

[7]. سراج الأنساب: 76.

 

[8]. تحفة الأزهار 3: 323.

 

[9]. بدایع الأنساب: 43.

 

[10]. مشاهده العترة الطاهرة: 143.

 

[11]. آرامگاه‏هاى خاندان پاک پیامبر: 161.

 

[12]. مشاهد العترة الطاهرة: 123.

 

[13]. آرامگاه‏هاى خاندان پاک پیامبر: 161.

 

[14]. منتخب التواریخ: 764.

 

[15]. اختران تابناک 1: 570.

 

[16]. بدر فروزان: 138.

 

[17]. امامزادگان رى 1: 342 ـ 347.

 

[18]. شاگردان مکتب ائمّه  علیه‏السلام 3: 46.

 

[19]. سفینة البحار 2: 245، دائرة المعارف الشیعه 13: 287 ـ 288.

 

[20]. مستدرکات علم رجال الحیث 5: 363، مراقد المعارف 1: 262، 267، 268، انوار پراکنده 1: 336 ـ 347، گنجینه دانشمندان 5: 423 و ... .

 

[21]. صحیح ابنا عبداللّه‏ المحض بن الحسن المثنى بن الإمام الحسن  علیه‏السلام.

 

[22]. شدّ الإزار فى خط الاوزار: 366 ـ 367.

 

[23]. این غار در منطقه‏اى که الان به باباکوهى شهرت دارد، قرار داشته است.

 

[24]. شاگردان مکتب ائمّه  علیه‏السلام 3: 46، شیراز یادگار گذشتگان: 118 ـ 117.

 

[25]. على بن حمزه  علیه‏السلام: 49.

 

[26]. بحرالأنساب: 155 ـ 157.

 

[27]. تحفه الأزهار 3: 323.

 

[28]. تتمّه المنتهى: 294 ـ 295.

 

[29]. منتقله الطالبیّه: 190.

 

[30]. آرامگاه‏هاى خاندان پاک پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله: 28.

 

[31]. مگر سر على بن حمزه  علیه‏السلام با سر مقدّس امام حسین، سیّد سالار شهیدان  علیه‏السلام چه تفاوتى داشته که آن سر پس از جدا شدن چنان سنگین مى‏شود که قاتل آن نتواند آن را بلند کند، امّا سر امام حسین  علیه‏السلام را قاتل آن به سادگى و با بى‏رحمى تمام بالاى نیزه زند!

 

[32]. بر فرض قبول این داستان، مگر باباکوهى نمى‏دانست که وى تحت تعقیب دژخیمان و عمّال عبّاسى است؟

 

[33]. امامزادگان رى 1: 335 ـ 339.

 

[34]. شیراز یادگار گذشتگان: 118.

[35]. بزرگان شیراز: 53.

 

[36]. على بن حمزه علیه‏السلام: 60، نزهة الاخبار: 72.

 

[37]. بناهاى تاریخى و آثار هنرى جلگه شیراز: 125.

 

[38]. شد الازار: 366 ـ 367، شیراز یادگار گذشتگان: 52.

 

[39]. بحرالأنساب: 155 ـ 156.

 

[40]. همان: 156 ـ 157.

 

[41]. به نقل از آقاى گودرزى.

 

[42]. شخصیّت و قیام زیدبن على؛ 226.

 

[43]. همان: 226 ـ 227، به نقل از الغدیر 3: 75.

 

[44]. زید الشهید: 163.

 

[45]. شخصیّت و قیام زیدبن على، 228، زید الشهید: 160.

 

[46]. شدالازار: 366 ـ 367، مستدرکات علم رجال الحدیث 5: 363 ـ 364، سفینه البحار 2: 245، دائره المعارف الشیعه العامه 13: 187 ـ 188.

 

[47]. تحفه الأزهار 3: 323.

 

[48]. منتقله الطالبیّه: 190.

 

[49]. آرامگاه‏هاى خاندان پاک پیامبر: 161.

 

[50]. المجدى: 117، امامزادگان رى 1: 345.

 

[51]. آرامگاه‏هاى خاندان پاک پیامبر: 161.

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی